ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري
402
قصص الانبياء ( فارسى )
سيم عبد المطّلب همرا برداشت نيمى خود بستد و نيمى به ابو مسعود داد بس عبد المطّلب گفت كه تدبير ما آنست كه چاهى بكنيم و اين كالا را پنهان كنيم . پس چاهى بكند و در آنجا پنهان كرد ، و روى به مكه نهادند ، و آواز مى دادند كه خداى تعالى خانهء خود را نصرت كرد و دشمن را هلاك كرد . اهل مكه كه پنهان شده بودند چون آن شنيدند همه روى بلشكرگاه نهادند ، بديدند همه را هلاك شده از مردم و پيلان و ستوران آنچه ازيشان مانده بود همه برداشتند ، تا چنين گويند كه تا چهل سال خيمها كه ازيشان يافته بودند ايشان را كفايت بود بتنجامه . و در اخبار چنين آمده است كه در آن حال كه عبد المطلب بطلب اشتران خود رفته بود در لشكرگاه مىگشت آن پيل بزرگتر چون عبد المطّلب را بديد تواضع كرد ] b 591 [ ، و سجده كرد چنان كه همه خلق از آن عجب داشتند . علما گفتهاند كه پيل سجده مر آن نور را كرد كه در پيشانى او بود و آن پيش از مولود مصطفى صلّى اللّه عليه و سلم بيست و سه سال بود . و بخبر آمده است كه از رسول عليه السّلام كه گفت : انا ابن الذبيحين اسمعيل و عبد اللّه . و آن چنان بود كه چون عبد المطّلب آن خواب را بديد كه خانه را و چاه زمزم را آبادان كن ، اهل مكّه را بخواند و گفت كه من چنين خوابى ديدم مرا يارى كنيد بآبادان كردن خانه و چاه . هيچكس او را يارى نداد . عبد المطّلب با بندهء از آن خود آبادان كردن گرفت . چون بدست او تمام شد نذر كرد كه اگر خداى تعالى او را فرزندى دهد آن فرزند را قربان كند اگر خود ده فرزند بود . حق تعالى او را ده پسر داد هر ده را قربان كرد . آهنگ عبد اللّه كرد « 1 » خويشان
--> ( 1 ) - « نا » مطابق است با متن . و دو نسخهء « ن » و « بيا » مطابق است با متون تاريخى : نذر كرد كه هرگاه خداى تعالى مرا ده پسر بدهد يكى را قربان كنم . چون پسران او بده رسيدند . . . پسران را جمع كرد و در ميان ايشان قرعه انداخت . . . ( ن )